شاهزاده کوچولو

متن مرتبط با «مریخ و ونوس» در سایت شاهزاده کوچولو نوشته شده است

تولد وبلاگ

  • نیلوبلاگ

    احساس عجیبی دارم. شاهزاده کوچولوی من ، ارمیتا جونم تو اتاق خوابیده و من که برای ترجمه بیدار موندم به ایمیل ام سر زدم و متوجه شدم رومیسای عزیزم، شاگرد کلاس E5، وبلاگ خوشگلی برام درست کرده. این پست اول از طرف خودم و ارمیتا به رومیسا تقدیم می کنیم. امیدوارم بتونم مطالب خوبی در مورد دخترم بنویسم تا هر زمان که بزرگ شد خودش مدیریت وبلاگ اش رو به عهده بگیره.xa0ارمیتا یک سال و چهار ماه پیش، 23 مهر 1391 وارد زندگی من شد. این مدت زندگی جز زیبایی وصف دیگری برام نداشت. تمام زحمات ش رو به جون می خرم و ارزو م...

    ادامه مطلب
  • ماجراهای من و ارمیتا

  • نیلوبلاگ

    طبق معمول نیمه شبه و من مشغول ترجمه. ارمیتا هم طبق معمول تو اتاق خوابیده. نمی دونم خواب می بینه یا نه اما می دونم از فرط خستگی می خوابه. انقدر در طول روز راه می ره و راه می ره که از تعجب شاخ درمی ارم. هر چیز کوچیکی نظرش رو جلب می کنه. از تکرار زود خسته می شه. عاشق بازیه. سعی می کنه خودش قاشق دست بگیره و غذا بخوره. تا از محتوای چیزی که می خوام به خوردش بدم مطمئن نباشه به اون لب نمی زنه. با گوشه ی زبونش تست می کنه. خنده ام می گیره که حتی به من اعتماد نداره. خلاصه زندگی جالبی داره. عالم جالبی داره....

    ادامه مطلب
  • یه روز اروم

  • نیلوبلاگ

    امروز یه روز تابستونی و البته اواخر ماه رمضونه سال 94. حمید رفته امتحان مربی گری برای کرمان موتور بده و اگر خدا بخواهد در اونجا علاوه بر کار خودش شروع به کار کنه. من در حال ترجمه و ارمیتا و بابا مامان رفتن خونه ی خاله خدیجه. محمدرضا اراک و لیلا سر کار. مادر شوهرم اینا فردا افطاری دارن. این شرحی از حال و هوای این روزامون. همه چی ارومه و انشالاه که همیشه همین طور باشه....

    ادامه مطلب
  • هوای تازه

  • نیلوبلاگ

    یه سر زدم به وبلاگی که یک سال هر وقت در حال انفجار بودم میومدم اینجا و خودم تخلیه می کردم و اروم می شدم. امروز وقتش بود که بیام و تمام اون مطالب پاک کنم و کردم. انگار زندگی ام به دو بخش تقسیم شده بود. قبل و بعد از اون ماجرای کذایی. تا قبل از اون از هر چیز کوچیکی لذت می بردم . خوشحال بودم . راضی بودم. از خودم از دستاوردهام. از زندگی مشترک ام. پر از انرژی و امید بودم . اما به یکباره انگار سرم خورد به دیوار. گیج رفت. گم شدم. خودم گم کردم. و یک سال طول کشید تا دوباره خودم پیدا کنم. می دونستم راهم اش...

    ادامه مطلب
  • مریخ و ونوس

  • نیلوبلاگ

    ساعت 6 ، 12 سپتامبر (عید قربان) ( جالبه تاریخ شمسی نمی دونم!) فکر کنم هفته های آخر شهریوریم. تنهام. ناهار خونه ی حاج اقا نذری دعوت بودیم. خوب بود. الان حمید و ارمیتا رفتن خونه ی لیلا رو ببینن برای رنگ. تو تنهایی به سرم زد که کار یکسره کنم و حرف هایی که تو دلم قلنبه شده بود بگم. گفتم و خوب معلومه انکار. اما وانمود کردم که این انکار باور ندارم و یه جورایی اب پاکی. نمی دونم این بار جواب بده یا نه. مثل همه ی دفعه های قبل، تو لحظه های اول احساس قدرت، رهایی، موفقیت، برگشت به زندگی و....می کنم اما خدا ...

    ادامه مطلب
  • خوبی؟

  • نیلوبلاگ

    سلام. خوبی؟ سلام. مرسی. هر شب و این تکرار اسیرم کرد......xa0xa0حالا همه از من می پرسن. خوبی؟ من در جواب میگم خوبم. اما هیچ کس نمی دونه که چه قدر کم آوردم. دوست دارم به گذشته ها برگردم. به اونوقت که احساس خوشبختی می کردم. به اون وقتها که خیلی حس های خوبی داشتم و خوب بودم.xa0xa0چه طور؟ خدایا راهشو نشونم بدم.................

    ادامه مطلب
  • بائوباب

  • نیلوبلاگ

    دوباره حال خرابم منو به اینجا کشوند. سرگشته و پریشون. عین ادم های فراری. از خودمم فراری ام. هیچ وقت توی زندگی این اندازه با خودم درگیر نبودم. همیشه راه درست می دونستم چیه. همیشه میتونستم تصمیم بگیرم. چرا این بار شجاعت اش رو ندارم. چرا تبر محکم توی دستم نمی گیرم و از ریشه نمی زنم این درخت بائوبابی که روز به روز داره بزرگتر میشه و سیاره ی شاهزاده کوچولورو تهدید می کنه. چرا هر بار تبر می اندازم و ... خدایا به من شجاعت بده که از بدبختی فرار کنم. از سیاه بختی. خدایا من نمی خوام آینه ی عبرت کسی بشم. ک...

    ادامه مطلب
  • برای تو

  • نیلوبلاگ

    این دلنوشته رو برای تو می نویسم. فقط فقط فقط برای تو. تویی که مثل یک غده ی بدخیم در سرم پیدا شدی، و روز به روز بزرگ و بزرگ تر شدی و منو حسابی ترسوندی. انقدر که از عاقبت این تومور بدخیم می ترسیدم از مرگ نه.ولی تا به حال دیدی کسی عاشق توده ی بدخیمی باشه که دونه دونه رگهای حیات اش رو تهدید می کنه؟ من شدم. و سرانجام تو رو بیرون کشیدم. تو رو با یک چاقوی سرد سوزوندم و اه که خودم بیشتر سوختم.اما باز هم شدم یک ادم معمولی. ادم معمولی ای که روزها رو می گذرونه بدون چالش. بدون هیجان. اما حتما این بهتره.بدون...

    ادامه مطلب
  • سکوت

  • نیلوبلاگ

    انقدر پر از نگفته هام که باید سکوت کنم....

    ادامه مطلب
  • کورسو

  • نیلوبلاگ

    کورسویی از خونه ای چند صد متر آن سوتر از خانه ی روستایی ام در لابه لای انبوه درختان در هم تنیده در تاریکی وهم انگیز شبانه همان اندازه دلگرم کننده است که آن بودنت......تا این حد سسته پل های ارتباط. پل هایی که اگر هم باشن برای خراب شدن ساخته شدند. یعنی کی دوباره به زندگی برمی گردم از این کما. نبودنت که مرگه، بودنت که کما. پس زندگی مدتهاست که ته کشیده......

    ادامه مطلب