ماجراهای من و ارمیتا

خرید بک لینک
طبق معمول نیمه شبه و من مشغول ترجمه. ارمیتا هم طبق معمول تو اتاق خوابیده. نمی دونم خواب می بینه یا نه اما می دونم از فرط خستگی می خوابه. انقدر در طول روز راه می ره و راه می ره که از تعجب شاخ درمی ارم. هر چیز کوچیکی نظرش رو جلب می کنه. از تکرار زود خسته می شه. عاشق بازیه. سعی می کنه خودش قاشق دست بگیره و غذا بخوره. تا از محتوای چیزی که می خوام به خوردش بدم مطمئن نباشه به اون لب نمی زنه. با گوشه ی زبونش تست می کنه. خنده ام می گیره که حتی به من اعتماد نداره. خلاصه زندگی جالبی داره. عالم جالبی داره. وقتی می خوابه دلم براش تنگ میشه. هر طرف می رم دنبالم میاد. حالا حساب کنید من بخوام خونه رو جمع و جور کنم. از این اتاق به اون اتاق. اما هیچ شکایتی نمی کنه. با هیجان منو دنبال می کنه. در کنار ارمیتا خیلی خوشحالم. ارزومه بزرگ شدنش رو ببینم اما ارزو نمیکنم زود بزرگ بشه. دوست دارم از تمام لحظات نابی که با کودکی اش برام می سازه لذت ببرم. نمی دونم بزرگ شدن من برای پدر و مادرم زود گذشت یا نه اما دوست دارم با نوشتن این مطالب حس تمام لحظاتی که در کنارم هست رو زنده نگه دارم. به اعتقاد من خاطرات تو دل نوشته ها زنده می مونن. و همیشه می مونند که فراموش نشن. پس از این به بعد سعی می کنم بیشتر و بیشتر بنویسم....

شاهزاده کوچولو...

ما را در سایت شاهزاده کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:03

صفحه بندی