
احساس عجیبی دارم. شاهزاده کوچولوی من ، ارمیتا جونم تو اتاق خوابیده و من که برای ترجمه بیدار موندم به ایمیل ام سر زدم و متوجه شدم رومیسای عزیزم، شاگرد کلاس E5، وبلاگ خوشگلی برام درست کرده. این پست اول از طرف خودم و ارمیتا به رومیسا تقدیم می کنیم. امیدوارم بتونم مطالب خوبی در مورد دخترم بنویسم تا هر زمان که بزرگ شد خودش مدیریت وبلاگ اش رو به عهده بگیره.xa0ارمیتا یک سال و چهار ماه پیش، 23 مهر 1391 وارد زندگی من شد. این مدت زندگی جز زیبایی وصف دیگری برام نداشت. تمام زحمات ش رو به جون می خرم و ارزو م...
ادامه مطلب
کورسویی از خونه ای چند صد متر آن سوتر از خانه ی روستایی ام در لابه لای انبوه درختان در هم تنیده در تاریکی وهم انگیز شبانه همان اندازه دلگرم کننده است که آن بودنت......تا این حد سسته پل های ارتباط. پل هایی که اگر هم باشن برای خراب شدن ساخته شدند. یعنی کی دوباره به زندگی برمی گردم از این کما. نبودنت که مرگه، بودنت که کما. پس زندگی مدتهاست که ته کشیده......
ادامه مطلب